
اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو
ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
این شعر مال خودم نیست اما خب اسم شاعرشم رو نمی دونم![]()
![]()
می گذرم از تو
نگو که چرا
به یاد آور آموزه هایت را
(گاهی باید از آنچه که بیشتر دوست می داری،بگذری)
برای آخرین بار
می بوسم تورا
نگو که چرا
به یاد آور آموزه هایت را
(زمان گذشتن ازعشقت،سعی برآن دارعاشق ترین باشی)
برای آخرین بار
نگاه می کنم تورا
نگو که چرا
به یادآور آموزه هایت را
(درآخرین ثانیه های گذشتن،زیباترین تصویرهارا ازاو دردلت قاب کن)
برای آخرین بار
دوست دارم تورا
نگو که چرا
به یاد آور آموزه هایت را
(آن زمان که می گذری،«دوستت دارم»تنها واژه ایست که به ذهن می سپارد)

نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کس را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوستر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند.....
پس
من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار،دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم.......
تا روزگار بو نبرد....
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!

